حكيم زجاجى
512
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به گفتار دستور بگشاد گوش * به دو گفت آن مرد با فن و هوش [ همه ] شرق و مغرب كه دارد نگاه * تو را نيست در مرو چندان پناه كه شايد كه راند از اينجا به روم * ندانند « 1 » آن برزن و مرزوبوم خوارج پديد آيد از هر كران * مبادا كه اينبار گردد گران 35 به دو گفت مأمون كه اى نامدار * به بغداد منصور شد كامكار به بغداد بد جد من نامجوى * همان باب من شاه . . . همه آل مروان در آن بوموبر * نشستند از كارها بىخبر خراسان از آنجا نگه داشتند * ز ما بيشتر كى سپه داشتند بدينجاى باشيم ما نيز شاد * از آن رفتگان پند گيريم ياد 40 بر من خراسان ز بغداد به * مرا جاى ، اين بوم آباد به كه گويد مرا كز خراسان برو * وزاين بوم و برزن تنآسان [ برو ] سر دولت ما ازاينجاى بود * بگفت اين سخن چست برپاى بود نشستيم دلشاد و خرم به مرو * نشانيم در باغ اقبال سرو ز دل بيخ انديشهها بركنيم * سر و فرق دشمن به خاك افكنيم 45 به گفتار شه گشت راضى وزير * كه از گفتِ شاهش [ نبودى ] گزير خراسان چو فردوس بود آن زمان * در آن بوموبر بود امن و امان هرى بود خوشتر ز خرم بهار * مقام كريمان به ليل و نهار همان بادغيسش بهشت برين * جهان همچو خاتم بد و او نگين نشابور او بود همچون بهشت * جنان كى بود فصل ارديبهشت 50 اگر بشنوى وصف بازار بلخ * نگردد دگر كام جان تو تلخ نباتش شكر بود و بيدش چو عود * . . . به بغداد طاهر جهاندار شد * وزاو ديدهء بخت بيدار شد چو سالى برآمد دگر گشت كار * به هر جايگه فتنه گشت آشكار دگر ره خوارج برآورد سر * زمين شد پر از آفت و شور و شر 55 يكى خارجى بود نصر شبيب * ز نو مذهبى كرد بيرون غريب
--> ( 1 ) ندان